براي دل خودم مي نويسم
چون خشمناک شوم ، کى خشم خود را فرو نشانم ؟ آنگاه که انتقام گرفتن نتوانم ، تا مرا گويند اگر شکيبا باشى بهتر يا آنگاه که توانم تا مرا گويند اگر ببخشايى نيکوتر . [نهج البلاغه] پارسي بلاگ، پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ
 RSS  :: Atom  :: خانه :: ارتباط با من :: درباره من :: پارسي بلاگ
کل بازديدها:1888 .:. بازديد امروز:3 .:. بازديد ديروز:3





هو المحبوب



بعد از اتمام جلسه ي  سخنراني مسيحي مسلمان شده به نزد او رفتم تا با او صحبت کنم او چنين گفت:



علي شيخ هستم کاتوليک بودم در خانواده مسيحي بسيار متدين
در شهر بغدادبدنيا آمدم،پدرم از کوچکي به ما  مي گفت:در مورد مسلمانها مواظب باشيد و از آنها بترسيد ،اسلام در مورد مسيحيت بد ميگويد،مسلمانها ما را نجس مي دانند،گاهي قبل از شروع برنامه ها که قرآن پخش مي شد پدرم يا صدايش را کم ميکرد يا تلويزيون را خاموش مي کرد،يک روز يکي از رفقاي مسلمان به من گفت برو از مريم بپرس عيسي را از کجا آورده است؟!منظور بدي داشت با خودم فکر کردم هان ديدي پدرت راست مي گفت؛جوان بوديم مي خواستيم برويم اروپا زندگي کنيم،از عراق نمي شد به ترکيه آمدم باز هم نشد، ناچار به ايران آمدم و بنا به دلايلي مجبور به سکونت در ايران شدم،روزي با يکي از افراد شيعه وارد بحث شدم،گفتم شما چرا مي گوييد حضرت مريم بدکاره بوده؟گفت اتفاقا تنها زني که از او در قرآن اسم برده شده،حضرت مريم است،ما در قرآن حتي يک سوره به نامِ حضرت مريم داريم؛متحير شدم ماجراي خودم ورفيقم رابرايش تعريف کردم گفت يا مسلمان نبوده يا وهابي بوده؛گفت قرآن بخوان و خودت ببين تا مطمئن شوي خواندم قرآن را و هر چه جلوتر مي رفتم عقل مي گفت اين دين درست است؛و شيطان مي گفت تو مي فهمي و علماي مسيح نمي فهمند ،خانواده ات را چه مي کني؟! پس از اتمام آخرين سوره از قرآن به مدت سه روز نه خوابيدم نه غذا خوردم در اين عالم نبودم ..


روح از حصار جسم آهنگ پريدن داشت
 با هر نفس جاري شدن در عشق ديدن داشت
..من حال خود را بعد از اين ديگر نفهميدم...
 از اين جهان نه مي شنيدم من نه مي ديدم
..بي بال و پر در عالمي ديگر رها بودم...
 اما نمي دانم نمي دانم کجا بودم



شب سوم خيلي گريه کردم و فردا ظهر در حاليکه نيروي عظيمي در وجودم احساس مي کردم به مسجد رفتم و به روحاني مسجد گفتم مي خواهم نماز بخوانم گفت خب برو بخوان گفتم من مسيحي هستم و مي خواهم مسلمان شوم در چشمانش اشک پيچيد مرا در آغوش گرفت و بوسيد و بالاخره بعد از گفتن شهادتين نماز ظهرم را در مسجد به جماعت خواندم و مسلمان شدم؛



پرسيدم :خانواده چه شد؟گفت:پانزده سال است مسلمان شده ام با من قطع رابطه کرده بودند؛تا اينکه هشت سال پيش که براي تبليغ به شمالِ عراق رفته بودم پدرم را ديدم با او بسيار صحبت کردم و گفتم نظرت در مورد من چيست ؟گفت تو مثل يوسف در ميان برادرانش شده اي و بسيار برايم عزيزي..دوباره رابطه ها آغاز شد،و  در حالي که مي خنديد ادامه داد:اکنون  که با خانواده ام رابطه دارم آنها دارند سعي ميکنند مرا ازاين ضلالت در بياورند
گفتم يک کتاب به من معرفي کنيد کتابي که خيلي روتون تاثير گذاشته باشه تا بخونم؛تبسمي کرد و گفت:خواهرم قرآن بخوان


 


نويسنده: *گل خوشبو* .::. پنجشنبه 17/12/1385 .::. ساعت 7:0 صبح نظرات ديگران ( )


  • ليست کل ياددشت هاي اين وبلاگ


  • درباره خودم

    لوگوي دوستان من

    لينک دوستان من


    اشتراک در خبرنامه

    نام:

    ايميل:

     

    وضعيت من در ياهو